
خداوندا،جایسورهایبهنام “عشق” درقرآنتوخالیست
کهاینگونهآغازشود :
وقسمبهروزیکهدلترامیشکنندوجزخدایتمرهمینخواهییافت


گفتم بیا … گفت پاهایم یخ زده !
و من به پایش سوختم !!!
گرم شد …
رفت به سوی دیگری


بعضیا رو باید همیشه تشنه ی محبت نگه داشت !
سیر که میشن هار میشن … !
تاريخ : پنجشنبه 04 دی 1393 ساعت: 14:33
نویسنده : delsheshehe
ارسال نظر(0)
تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام
دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو،
دردش متفاوت باشد ویرانم می کند؛
من از دست رفته ام ، شکسته ام،
می فهمی ؟
به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛
اما اشک نمی ریزم...
پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که
درد می کند...


گاهی آدم احتیاج داره یکی بیاد بزنه رو شونش، بگه: “هی رفیق! از چیزی ناراحتی؟”
اونوقت آدم برگرده بگه: “آره رفیق،ازهـمهچـی”


وقــتی دست فــشردیــم
و قـــول دادیـــم …
فقــــط ،دست ِ تــو مـردانـه بــود...!
و … قـــــول ِ من !!
تاريخ : پنجشنبه 04 دی 1393 ساعت: 14:33
نویسنده : delsheshehe
ارسال نظر(0)

دوست دارم دستم به اونی که دوستش دارم برسه وبگیرمش،
کلی کتکش بزنم و
یهو وسط کتک بزنم زیر گریه و بگم:
آخه دیوونه! دلم واست تنگ میشه اینقدر از من دور نباش ...


بعضے وقتا مجبورے تو فضاے بغضت بـפֿـنـבے …
בلت بگیره ولے בلگیرے نـڪنے …
شاڪے بشے ولے شـڪایت نـڪنے …
گریـہ ڪنے اما نزارے اشـڪات پیـבا بشن …
פֿـیلے چیزارو ببینے ولے نـבیـבش بگیرے …
פֿـیلے ها בلتو بشـڪنن و تو فقط سـڪوت ڪنے …

بیا قدم بزنیم . . .من با ” تــــو… ”تو با هر که دلت خواست
!
فقط بیــــا قدم بزنیم . . .اصلا بیا و بگذار . . .سایه ات باشــم 
سایه که آزار ندارد !دارد ؟


من زنم.....وقتی خسته ام...
وقتی کلافه ام....وقتی دلتنگم
بشقاب ها را نمی شکنم...شیشه ها را نمی شکنم
غرورم را نمی شکنم....دلت را نمی شکنم
در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد
این بغض لعنتی است
تاريخ : پنجشنبه 04 دی 1393 ساعت: 14:33
نویسنده : delsheshehe
ارسال نظر(0)

بـَعضـوَפֿــتـآ بـآیـَـכ 
تـَنهـآ بـآشـے تَنهـآـے ِ تَنهـآ ....
هـے آهَنـگــ گوشـ بــכے ، فِكــ ڪـُـنـے ،
هَمــہ چیـو بـریزـے تـُو פֿــوכتـــ ...
تـآ مـَرز ِ اِنفجـآر بـرـے ....
اونـوَפֿـتـ כر ِ اُتـآقـ ُ بـآز ڪـُـنے ُ بـآ هَمـوטּ
لـَبפـنכ مـَسפــَرــہـے هَمیشگـے 
وـآنِــموכ ڪـُـنـے
ڪـہ هَمــہ چے פـوبــہ ..


بـَـعضے حــَــــــــــرفارو نـِـميشـِـہ گــُـفت
بايـَــد خـُـورد
امــا بـَـعضے حـَـرفا رو
نـَـہ ميشـِـہ گــُـفتـ
نــَـہ ميشـِـہ خـُـورد
ميــمونـِـہ سـَـرِ دِل
ميشـِـہ سُکوتــْ
ميشـِـہ دلتـــــــَـنگے
ميشـِـہ بــُـغض
ميشـِـہ هـَـمونـــــ وَقــْـتے کـِـہ
خــُـودتــَــم نـِـميدونـے چـِـہ مرگتـــه...


به سلامتیه دفتر خاطراتم که هر چی بنویسم
نه می خنده نه گریه میکنه
نه پوزخند میزنه ...نه ترحم میکنه
نه سرزنش ...نه نصیحت
نه...کتک
اما عوضش
هر وقت میگیرمش تو دستام
باهاش می خندم باهاش گریه میکنم
به خودم پوزخند می زنم
یه وقتایی ترحم می کنم
حتی سرزنش گاهی نصیحت
کتک که نه، اما درس عبرتاش بدترین تو دهنیاس
به سلامتیه کاغذای سفیدش
که دل منو هم سفید و سبک میکنه
تاريخ : پنجشنبه 04 دی 1393 ساعت: 14:33
نویسنده : delsheshehe
ارسال نظر(0)

یه وقتایی که دلت گرفته بغض داری، آروم نیستی!
دلت براش تنگ شده… حوصله ی هیچ کس رو نداری!
به یاد لحظه ای بیفت که: اون همه ی بی قراراری های تو رو دید اما… چشماشو بست و رفت!!!
وای که چه دردی داشت ،
یادمه هنوز.. شبا قلبم درد میگرفت .چشمام میسوختن .. هیچکدومشو ندید ..
میخوام دیگه نبینمش ، عین خودش .. میشه 


بعضی وقتا مجبوری…
تو فضای بغضت بخندی..
دلت بگیره ولی دلگیری نکنی..
شاکی بشی ولی شکایت نکنی…
گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن…
خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری…
خیلی ها دلتو بشکن و تو فقط “سکوت” کنی…!!!!


نمیدونم چرا هنوز که هنوز ه دلم میخواد باشه ..
دلم میخواد ببینمش ..
دلم میخواد اینجا باشه …
تاريخ : پنجشنبه 04 دی 1393 ساعت: 14:33
نویسنده : delsheshehe
ارسال نظر(0)

مادرانه هایم مرد.
شاید امتحانی بود از طرف خدا
و یا شاید تاوان گناهی را پس میدهم....
و یاشاید مصلحتی در ان نهفته بود...
هر چه که هست ولی من باز هم او را دوست دارم
تاريخ : پنجشنبه 04 دی 1393 ساعت: 14:33
نویسنده : delsheshehe
ارسال نظر(0)

میگی مهم نیست ... اما
وقتی اسمشو می شنوی داغ دلت تازه میشه !
میگی مهم نیست ... اما تا بهش فکر می کنی ،
اشک توی چشمات جمع می شه !
میگی مهم نیست ... اما در تنهایی همش باهاش حرف می زنی !
... میگی مهم نیست ... اما بعضی وقتا
دستت میره رو شمارش ... که زنگ بزنی ، نزنی ، بزنی ، نزنی !
میگی مهم نیست ... اما دلت میخواد بازم بهش فکر کنی !میگی مهم نیست ..
. اما دلت واسه صداشو خنده هاش لک زد!
میگی مهم نیست ... اما شبا تا صبح خوابت نمی بره ،
با خودت میگی یعنی داره چیکار میکنه !
میگی مهم نیست ... اما میدونی چقدر " مهمه " !
می دونی خیلی دوسش داری !
پس نگو مهم نیست ... بگو مهمه ؛ اما ... نیست !
تاريخ : پنجشنبه 04 دی 1393 ساعت: 14:33
نویسنده : delsheshehe
ارسال نظر(0)

به چشمهایت بگو
نگاهم نکنند
بگو وقتی خیره ات می شوم
سرشان به کار خودشان باشد ...!
نه که فکر کنی خجالت می کشم ها
نــــــــــه !
حواسم نیست
عاشقت می شوم ...
تاريخ : پنجشنبه 04 دی 1393 ساعت: 14:24
نویسنده : delsheshehe
ارسال نظر(0)

در خیالم می گویم
نامرد را برعکس کنی درمان می شود
پس می گذارم
در خیالم همان نامرد بمانی
کسی چه می داند
این نامرد همان درمان من است !!
تاريخ : پنجشنبه 04 دی 1393 ساعت: 14:24
نویسنده : delsheshehe
ارسال نظر(0)

تنهایی
چیزهای زیادی به انسان می آموزد
اما تو نرو
بگذار من نادان بمانم ...
تاريخ : پنجشنبه 04 دی 1393 ساعت: 14:24
نویسنده : delsheshehe
ارسال نظر(0)


.jpg)







